پشتیبانی
Telephone number of پشتیبانی 5000-1333-3595-35
Menu

داستان اوج گیری شرکت نایک

فیلیپ نایت با دارایی‌ای به ارزش خالص ۱۱ میلیارد دلار توسط مجله فوربز به عنوان بیست و سومین مرد ثروتمند آمریکا معرفی شد. اگر با این نام آشنا نیستید، نمی‌دانید که وی چطور به این ثروت رسیده ‌است. او این ثروت را به ارث نبرده، هیچ تکنولوژی اینترنتی ایجاد نکرده و از طریق معامله ابزار مشتقه نیز به آن نرسیده ‌است.

او این ثروت را از طریق کارآفرینی بدست آورده است. برای بیشتر مردم کلمه کارآفرین یادآور مفاهیمی نظیر ریسک پذیری و مرز شکنی است. فردی متفاوت از آن‌ها. دلیل این تفکر این است که رسانه‌ها مدت مدیدی کارآفرین را به عنوان رویاپردازی شجاع نشان می‌دادند که حاضر است تقریباً همه چیز را برای رسیدن به هدفش قربانی کند. چه داستان مربوط به افراد عصر صنعت باشد نظیر کارنگی، راکی فلر و یا ملون و یا نمونه‌ای امروزی باشد مثل ری کراک و یا ویکتور کرام، به هر حال این داستان‌ها مورد توجه‌ و استقبال مردم هستند.

شواهدی نیز این مدعا را تایید می‌کند. ری کراک مؤسس مک دونالد گفته معروفی دارد که «اگر ریسک پذیر نیستید باید خود را از کسب و کار کنار بکشید.»

ویکتور کیام رییس و مدیر اجرایی محصولات رمینگتون این مطلب را طور دیگری بیان می‌کند «کارآفرینان ریسک پذیرند. آن‌ها حاضر هستند در جایی که اعتبار و یا سرمایه‌شان در معرض خطر است برای حمایت از یک ایده و یا سازمان ریسک کنند.»

ولی رویکرد همه کارآفرینان به کسب و کار چنین بی‌پروا نیست. برخی از آنان راه‌های محافظه‌کارانه‌تری را انتخاب می‌کنند.

این گفته من را به داستان فیلیپ نایت برمی‌گرداند.

 

داستان فیلیپ نایت

در اواخر دهه ۱۹۵۰ فیل عضو تیم دوی دانشگاه ارگان بود. در آن زمان کفش‌های دو در آمریکا از مواد بازیافتی کمپانی‌های پلاستیک سازی ساخته می‌شد. قیمت یک جفت کفش جدید تنها ۵ دلار بود، ولی این کفش‌ها بیشتر از یک مسابقه دوی پنج مایلی دوام نمی‌آوردند. فیل کیفیت کفش‌های خود را تا جایی که می‌توانست بهبود داد و تا اندازه‌ای توانست به دوام بهتری دست پیدا کند. بعدها هنگامی که دانشجوی تحصیلات تکمیلی دانشگاه استنفورد شد، واحدی درسی درباره گسترش تجارت‌های کوچک اخذ کرد. موضوع یکی از تکالیف ایجاد یک تجارت کوچک بود.

با توجه به تجربه  دوران دانشجویی‌اش به عنوان یک ورزشکار، فیل تولید و فروش کفش‌های ورزشی با کیفیت بهتر را به عنوان موضوع انتخاب کرد. به منظور کاهش هزینه‌ها  کشور ژاپن را برای تولید در نظر گرفت.(در آن زمان تولید در ژاپن به مراتب کم هزینه تر از آمریکا بود.) و پس از تولید، بازاریابی در آمریکا در رقابت با کانورس٫ کدس و دیگر نام‌های معروف تجاری آمریکایی انجام می‌شد.

از این که چه نمره ای به آن تکلیف داده شد اطلاعی ندارم، ولی  حدس می‌زنم نمره خوبی بوده باشد.

فیل بعد از پایان تحصیلات تکمیلی به شرق دور سفر کرد. در ژاپن به دنبال کفش‌هایی که در فروشگاه های دپارتمان دیده بود رفت. او  به خصوص تحت تأثیر مارک تایگر قرار گرفته بود. به سرعت با رییس شرکت تماس گرفت و با او درباره تجربه تلخش در رابطه با کفش‌های آمریکایی صحبت کرد. آن‌ها به منظور بررسی امکان داد و ستد تجاری با هم ملاقات کردند. و بلافاصله بعد از آن فیل امتیاز پخش کفش‌های تایگر در غرب آمریکا را بدست آورد.

فیل در مدتی که منتظر رسیدن نمونه‌ها بود، به عنوان حسابدار مشغول کار شد. همچنین در دانشگاه ایالت پورتلند به تدریس پرداخت. با وجود تجربه ای که از پروژه دوران تحصیل خود بدست آورده بود، فیل به این نتیجه رسید که هنوز درباره کفش‌های ورزشی چیزی نمی‌داند. به همین دلیل، اوقات فراغت خود را صرف شناخت هر چه بیشتر این تجارت کرد.

یک سال بعد، زمانی که نمونه‌ها دریافت شد، او طرح تجاری خود را آماده کرده بود و توانسته بود با رابط‌‌های مهمی در آمریکا آشنا شود. یکی از این رابط‌ها بیل بومن بود، مربی افسانه ای تیم دوی دانشگاه اورگن. فیل امیدوار گرفتن یک تایید از جانب بورمن بود. ولی بورمن کار بهتری برای او انجام داد. او موافقت کرد که شریک فیل شود.

این دو در ۲۵ ژانویه سال ۱۹۶۴ طی یک توافق غیر رسمی شرکت ورزش‌های روبان آبی را تشکیل دادند و هر کدام از آن‌ها به مبلغ ۵۰۰ دلار سرمایه گذاری کردند.

طی ۵ سال بعد، بیل مشغول ارتقا  طراحی کفش‌های خودشان شد و فیل نمونه های وارداتی ژاپنی را در پشت وانت مدل پلی موث والیانت خود به مسابقات دو میدانی، در پسفیک نورت‌وست می‌برد و می‌فروخت. در این فاصله هر دو  نفر کار روزانه خود را حفظ کردند. هیچ کدام از آن‌ها پس انداز و یا حقوقش را در معرض ریسک قرار نداد. آن‌ها کم کم شروع ناچیز خود را به یک تجارت کوچک، با ۴۵ نفر کارمند و فروشی نزدیک به ۱ میلیون کفش در سال تبدیل کردند.

همین موقع بود که نام شرکت را تغییر دادند. ایده اولیه فیل-ـ بعد ششم ـ رد شد. سپس یکی از دوستانشان به نام جف جانسون نامی را پیشنهاد کرد که دریک خواب به او الهام شده بود. نام خدای یونانی پیروزی، خدایی بال‌دار: نایک

 

آنچه از این داستان می‌آموزیم

موفقیت نایک افسانه‌ای است. و گاهی مواقع هنگام بیان این داستان، نویسندگان کسب و کار فیل نایت و بیل بورمن را به عنوان نمونه کارآفرینان ریسک پذیر معرفی می‌کنند.

همانطور که می‌دانید این گفته از واقعیت فاصله دارد. آن‌ها بیشتر افرادی محتاط و حتی در برخی مواقع ترسو بوده‌اند.

من ده‌ها تجارت کارآفرین موفق را یا به تنهایی و یا با مشارکت دیگران شروع کرده و یا برای ایجاد آن مشاوره داده‌ام. دو مورد از این تجارت‌ها شرکت‌هایی بودند که ده‌ها شرکت کوچک‌تر از آن‌ها منشعب شده است. بر اساس تجربه شخصی من، مطمئن‌ترین و بی‌خطرترین راه برای ایجاد یک تجارت موفق این نیست که ایده جدیدی را پرورش داده و تمام سرمایه خود را صرف آن کنید. بلکه باید مانند فیل نایت به آهستگی شروع کنید. ابتدا منابع، رابط‌ها و طرح تجاری خود را مشخص کنید و شغل فعلی‌تان را تا زمانی که درآمد حاصل از تجارتتان به حدی برسد که دیگر نیازی به حقوق روزانه نداشته باشید حفظ کنید.

منبع: Modiresabz.com

Share this post

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دانلود کتاب دوپینگ معنوی شارژ روحی با حکایت نامه های انگیرشی

بیش از60 داستان کوتاه برای کسب انگیزه و موفقیت در زندگی

 

 

تعداد صفحات: 100 صفحه       حجم فایل: 4.2 مگابایت

دانلود کتاب انگیزشی

این کتاب کاری از گروه موفقیت شاهرخی می باشد.

Share this post

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

آسان بیندیش و راحت زندگی کن

آسان بیندیش و راحت زندگی کن

می گویند در ژاپن مرد میلیونری زندگی می کرد که از درد چشم خواب نداشت و برای مداوای آن انواع قرص ها را خورده و آمپول ها را به خود تزریق کرده بود، اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد، درمان درد خود را رفتن نزد یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند.

راهب پس از معاینه وی به او پیشنهاد می دهد که مدتی به هیچ رنگی به جز سبز نگاه نکند. وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمان خود دستور می دهد با خرید رنگ سبز، تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کنند. همین طور تمام اسبا و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض می کند. پس از مدتی رنگ ماشین، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر می دهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.

پس از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می کند؛ راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او مراجعه می کند، متوجه می شود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش می رسد، از او می پرسد که آیا چشم دردش تسکین یافته؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و می گوید: "بله. اما این گران ترین مداوایی بود که تاکنون داشته."

مرد راهب با تعجب به بیمارش می گوید:« برعکس این ارزان ترین نسخه ای بود که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود. برای این کار نمی توانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم اندازت می توانی دنیا را به کام خود درآوری.»

تغییر دنیا کار احمقانه ای است، اما تغییر نگرش و چشم اندازمان ارزان ترین و موثرترین روش است 

Share this post

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

راز آرامش واقعی

کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانس تازه به پایان رسیده بود و او می رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ می رفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، اما زیاد جدی به نظر نمی رسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد...

هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، مسافران کمربندها را گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت؛ همه در حال گفت و گو! و کشیش در دریای اندیشه غوطه ور که در جمع بعد چه چیزهایی باید بگوید و چگونه می تواند بر مردم تاثیر بگذارد. ناگاه چراغ بالای سرش روشن شد؛ "کمربندها را ببندید" همه با اکراه کمربندها را بستند؛ اما زیاد موضوع را جدی نگرفتند.

اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید:" فعلاً از نوشابه دادن معذوریم؛ طوفان در پیش است."

موجی از نگرانی ها به دل ها راه یافت، اما همان جا جا خوش کرد و در چهره ها نشانی ظاهر نشد. گویی همه می کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف باز بلند شد:" با عرض پوزش فعلاً غذا سرو نمی شود، طوفان در راه است و احتمالاً  شدید است."

نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دل ها به چهره ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد...

طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعره ی رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش خوب به اطراف نگاه کرد؛ بعضی دست ها را برای دعا بالا برده بودند، اما سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوب پنبه ای بر روی دریای خروشان بالا رفت و دوباره فرو افتاد، گویی هم اکنون به زمین برخورد می کند و از هم متلاشی می شود. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ چیزی باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خاری ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که می خواست بگوید ایمانی نداشت.

سعی کرد اضطراب را از خود دور کند؛ اما سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران این که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد...؟!

نگاهی به دیگران انداخت؛ کسی نبود که نگران نباشد و به گونه ای  دست به دامن خدا نشده باشد.

ناگاه نگاهش به دختر بچه ای افتاد که آرام و بی صدا نشسته بود و کتابش را می خواند؛ یک پایش را زیر خود جمع کرد ه بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده خاطر نشسته بود.

گاهی چشمانش را می بست، سپس می گشود و دیگر بار به خواندن ادامه می داد. پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی می خواهد خستگی سفر را از تن براند، و دوباره به خواندن کتاب  پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره اش را در خود فرو برده بود.

هواپیما زیر ضربات طوفان مقاومت می کرد، گویی طوفان مشت های گره کرده خود را به بدنه ی هواپیما می کوفت . اما این همه در آن دخترک خردسال هیچ تاثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان می خورد و در آرامش بی مانند به خواندن کتابش ادامه می داد.

کشیش نمی توانست باور کند؛ در جایی که هیچ یک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه می توانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش را حفظ کند.

سرانجام هواپیما از چنگ طوفان رها شد. فرود آمد و به مقصد رسید.

مسافران ، که گویی با فرار از هواپیما از طوفان می گریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، اما کشیش همچنان بر جای خویش نشست. او می خواست راز این آرامش را بداند.

همه رفتند؛ او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می کرد.

سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سوال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند...!؟

دخترک به سادگی جواب داد:

-چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه می برد؛ اطمینان داشتم که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و مرا در میان این  طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند.ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است.

گویی آب سردی روی کشیش ریخته شد؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و پرهیز از اضطراب!

چه بسا زمانی انواع طوفان ها ما را احاطه می کند و به مبارزه می طلبد. طوفان های ذهنی، مالی، خانوادگی و بسیاری دیگر که آسمان زندگی ما را تیره و تار می سازد و هواپیمای حیات ما را دستخوش حرکات غیر ارادی می سازد، آنچنان که هیچ اراده ای از خود نداریم و نمی توانیم کوچکترین تغییری در جهت حرکت طوفان ها بدهیم.

همه ی ما اینگونه اوقات را تجربه کرده ایم؛ بیایید صادق باشیم و اعتراف کنیم که در این مواقع روی زمین سفت و محکم  بودن به مراتب آسان تر از آن است که روی هوا، در پهنه ی آسمان تیره و تار، به این سو و آن سو پرتاب شویم.

اما به خاطر داشته باشیم که خدای ما در آسمان است و خلبانی هواپیما را بر عهده دارد و با دست های آزموده و ماهر خویش آن را در پهنه ی بیکران زندگی هدایت می کند.

او ما را به منزل خواهد رساند؛ او مقصد ما را نیک می داند و هواپیمای زندگی ما را از طوفان خواهد رهانید و به سر منزل مقصود خواهد رساند. نگران نباشید.

 

Share this post

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

انیمیشینی زیبا برگرفته از کتاب ‘چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟‘ نوشته اسپنسر جانسون

این کتاب به شیوه داستانی فوق العاده ساده اما قدرتمند، رفتار ما انسان ها را دربرابر تغییرات نشان میدهد و به یادمیدهد در برابر چه تغییرهایی باید از خودمان مقاومت نشان دهیم؟ چه زمانی باید تغییر کنیم؟ و …
در مورد این کتاب، باید بگوییم که ؛

  • اولین نسخه آن در سال ۱۹۹۸ چاپ شد
  • نویسنده آن ابتدا آنرا برای کسب و کارها و تاجران نوشت در نظر گرفته بود
  • سیل عظیمی از مشتریان برای خرید این کتاب صف کشیدند که اغلب آنها افراد عادیِ به دنبال تغییر بودند
  • کتاب در صدر لیست پرفروش ترین های نیویورک تایمز قرار گرفت
  • به مدت ۵ سال این جایگاه را حفظ کرد !
  • ۲۰۰ هفته جزو ۱۰ کتاب پرفروش Publishers Weekly قرار گرفت
  • تا به امروز بیش از ۲۰۰ میلیون نسخه از این کتاب فروخته شده است.
  • به ۳۷ زبان زنده دنیا ترجمه شده و در کشورهای مختلف نیز جزو لیست کتاب های پرفروش قرار گرفته است.

کمتر کسی پس از خواندن این کتاب، تغییراتی در زندگی اش ایجاد نکرده !
با چنین استقبالی از این کتاب، آیا ایده ای واقعا متحول کننده در آن مطرح میشود؟

دانلود انیمیشن «چه کسی کتاب مرا جا به جا کرد؟»-کلیک کنید...دانلود انیمیشن

Share this post

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

تفکر مثبت چگونه کار میکند؟

<b><b><b><b><b><b><b>تفکر مثبت</b></b></b></b></b></b></b> چیست؟

تفکر مثبت

تفکر مثبت یک نگرش ذهنی و عاطفی است که در آن شخص همواره آینده ای روشن و نتایجی مثبت را انتظار می کشد.

 یک فرد مثبت اندیش همواره منتظر شادی، سلامتی و موفقیت است.او معتقد است که می تواند بر هر مانع و مشکلی غلبه کند.

تفکر مثبت برای هرکسی پذیرفتنی نیست. برخی این نگرش را مسخره و بی معنی میدانند. اما افراد بسیاری آن را به عنوان یک واقعیت پذیرفته اند و به این مسئله باور دارند.

تنها دانستن این موضوع کافی نیست. شما باید این نگرش را در همه امور زندگی خود به کار بگیرید.

تفکر مثبت چگونه کار میکند؟

داستان زیر نشان میدهد که این نگرش چگونه کار میکند

آلن باید در یک مصاحبه شغلی شرکت می کرد. ولی اصلا به خود اطمینان نداشت. اعتماد به نفسش خیلی پایین بود و امیدی به موفقیت در این مصاحبه نداشت. در نتیجه این باور شرکت کنندگان دیگر را لایق تر از خودش می دانست. ذهن آلن با ترس و افکار منفی مشغول بود و هفته قبل از مسابقه دائما شکست خود را پیش بینی می کرد. در روز مصاحبه او دیر از خواب بیدار شد. و بعد از برخاستن از خواب متوجه شد که پیرآهنش را اتو نکرده. برای اتو کردن لباس خیلی دیرشده بود و او با لباس چروک و بدون خوردن صبحانه در محل مصاحبه حاضر شد. در طول مصاحبه او گرسنه و عصبی بود و دائم نگران پیرآهنش بود.این افکار باعث به هم خوردن تمرکزش در حین مصاحبه شد. در نتیجه آن چیزی که تصورش را می کرد اتفاق افتاد و او نتوانست آن شغل را به دست بیاورد.

جیم نیز برای همان شغل به مصاحبه دعوت شده بود. ولی به صورت متفاوتی به موضوع نگاه می کرد. او مطمئن بود که این شغل را به دست خواهد آورد. و در طول هفته موفقیت درمصاحبه را در ذهنش تجسم می کرد. شب قبل از مصاحبه لباس هایش را آماده کرد و کمی زودتر از شب های دیگر به رختخواب رفت و صبح هم زودتر از حد معمول از خواب بیدار شد. زمان زیادی برای خوردن صبحانه داشت و طبق زمان بندی ای که انجام داده بود در محل مصاحبه حاضر شد.جیم با برنامه و تفکر خوب خود آن شغل را به دست آورد.

از این دو داستان چه نتیجه ای می گیریم؟ آیا مسئله شگفت انگیزی رخ داد؟ نه، همه چیز در مسیر طبیعی خودش پیش رفت.

تفکر مثبت یک شیوه زندگی است

با داشتن نگرش مثبت در زندگی ما احساس لذت بخش و شادی را تجربه می کنیم. در نتیجه تفکر مثبت دید ما بازتر و انرژی ما بیشتر خواهد شد. این نگرش در شادی، موفقیت و حتی سلامتی ما نیز تاثیرگذار است.

  

Share this post

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بزرگترین آرزوی عالم

بزرگترین آرزوی عالم

یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری در روستای کوچکی در هندوستان زنی فقیر اما دین دار و با ایمان زندگی می کرد که ویشنو را به عنوان خداوند خود می پرستید. رب النوعی که عهده دار خلقت و آفرینش است. هر روز صبح قبل از هر کاری این زن فداکار و از خود گذشته در مقابل مجسمه ی ویشنو که در خانه داشت، مراسم پوجا را اجرا می کرد. به آن مجسمه گل، میوه و رایحه های دلپذیر هدیه می کرد و سپس آن را می شست و به آن لباس می پوشاند و زیر لب سرود های حاکی از عشق و شکر گزاری زمزمه می کرد. هر بار که این مراسم را در مقابل مجسمه ی ویشنو اجرا می کرد قلبش آکنده از عشق و شگفتی می شد.

یک روز ویشنو که تحت تأثیر ایمان و خلوص این زن قرار گرفته بود. تصمیم گرفت خود را بر این زن ظاهر سازد. زن از این معجزه و از اینکه توانسته بود خداوند محبوب و معشوق خود را ببیند به وجد و سرور آمد و اشک شادی از گونه هایش سرازیر گشت.

ویشنو به این بنده مومن و خالص خود گفت:«تو با پرستش مدام و مستمر و پیگیرت مرا از خود راضی ساختی. تصمیم گرفتم به تو پاداشی بدهم. هر آرزویی داشته باشی من آن را برآورده خواهم کرد.»

زن به سختی می توانست آنچه را شنیده بود باور کند. چه بخت و اقبالی! خداوند می خواست آرزوی او را برآورده سازد. از خود پرسید:«چه آرزویی داشته باشم؟ ثروت، بچه های سالم، خانه مجلل و بزرگ، زیبایی همیشگی و ماندگار، کدام یک؟» چنان درگیر فکر کردن راجع به این که چه آرزویی داشته باشد،شد که فراموش کرد ویشنو مقابل او ایستاده و منتظر است آرزوی او را برآورده سازد.

با صدای لرزان گفت:«خداوندا! لطفاً وقت بیشتری به من بده تا راجع به آن فکر کنم. ظاهراً الان چیزی به ذهنم نمی رسد.» ویشنو پاسخ داد:«می توانی تا هر وقت که بخواهی فکر کنی.» سپس لبخندزنان به او پشت کرد و ناپدید شد.

زن حیران و سرگردان فکر می کرد و فکر می کرد. بایست چه انتخابی می کرد؟ چطور می توانست چنین تصمیم مهمی بگیرد. تصمیم گرفت با دوستانش مشورت کند تا بفهمد بهتر است چه آرزویی بکند؛ شاید دوستانش بهتر از او بدانند.

روز بعد همه ی دوستانش را دور هم جمع کرد وسوال را مطرح کرد.یگانه آرزویی که می توانست بکند چه بود؟ یکی از دوستانش با اصرار و پافشاری گفت؛« پول بخواه. اگر پول داشته باشی به هر چیز دیگری که بخواهی میرسی.»دوست دیگری بلافاصله مخالفت کرد و گفت:«پول خوب نیست. ثروت به چه درد نمی خورد اگر سلامت نباشی تا بتوانی از پولت لذت ببری؟ من می گویم از خدا تقاضای سلامتی بکن.»

یکی دیگر گفت:«سلامتی به اندازه ی کافی خوب نیست. از او طول عمر بخواه نه سلامتی. و دقیقاً بگو چند سال می خواهی زنده باشی.» شوهر این زن پرهیزگار و با ایمان که خودش خیلی دیندار و با ایمان نبود و درک درستی هم از مسائل معنوی و عرفانی نداشت، با لحنی آزرده گفت:«دوستانت همه احمق هستند.اگر خداوند به تو گفته بود می توانی یک آرزو داشته باشی چرا آن یک آرزویت این نباشد که تمام آرزویت برآورده نشود؟»

زن تمام مدت به حرف های دوستان و شوهرش گوش داد اما هیچ کدام از جواب ها او را راضی نکرد. هفته ها و ماه ها گذشت. زن پیوسته در این باره فکر می کرد که از ویشنو چه بخواهد. این درگیری فکری چنان آگاهی او را صرف خودش کرده بود که بدون اینکه متوجه شود یادش می رفت پرستش و عبادت هر روزه را در مقابل مجسمه ویشنو به جا آورد. چنان فکرش درگیر این سوال شده بود که دیگر از یاد برده بود که ویشنو را دوست دارد و به او عشق می ورزد. ذهنش مشغول این بود که از ویشنو چه بخواهد. دیری نپایید که به تدریج تمامی آن شادمانی و خوشبختی را که قبلاً در قلب خود احساس می کرد، و حتی عشقش نسبت به ویشنو را از دست داده بود.

بالاخره روزی رسید که زن احساس کرد آخرین شادی ها و خوشحالی ها از زندگی او رخت بر بسته اند. در حالی که وحشت کرده بود به زانو در آمد و دعا کرد:«آه ویشنو، به من کمک کن، تو به من قول داده بودی که یک آرزوی بزرگ مرا برآورده کنی. از من پرسیدی چه می خواهم اما من نمی توانم به این سوال جواب بدهم و دیگر نمی توانم راجع به هیچ چیز دیگری فکر کنم. لطفا به من بگو من چه آرزوی بکنم!»

ویشنو با تمام شکوه و جلالش در مقابل او ظاهر گشت و لبخند زنان گفت:« گمان میکردم دیگر از یاد برده ای که از من چیزی بخواهی. به نظر من، آنچه باید بخواهی این است که چطور می شود علی رغم تمامی داشته ها و نداشته ها و پایین وبالا و کم و زیاد زندگی،خوشبخت و خوشحال باشیم.» زن سرش را به علامت تعظیم فرو آورد و متوجه معرفت و روشن بینی نهفته در سخنان ویشنو شد. سپس همان کار را کرد که ویشنو از او خواسته بود. آرزوی خوشحالی و خوشبختی کرد و این هدیه و موهبت به او داده شد. از آن پس هر روز زندگی خود روی زمین را با احساس آرامش وشعف و شادمانی ژرف گذراند و علی رغم تمامی آنچه می گرفت یا نمی گرفت و داشت و نداشت، خوشحال و خوشبخت بود.

این بزرگترین آرزوی من برای شما خوانندگان عزیز است. این که به مانند این زن، خوشحالی و خوشبختی واقعی را همواره به یاد داشته باشید و هیچ گاه آن را فراموش نکنید. امیدوارم همواره در این لحظه و در تمامی لحظات دیگر زندگی خود طعم خوشحالی و خوشبختی واقعی را بچشید.  

               

Share this post

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

چقدر طنابتان را محكم چسبيده ايد؟

یاد خدا آرامش بخش دل هاست

داستان درباره كوهنوردي ست كه مي خواست بلندترين قله را فتح كند

بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود، ماجراجو يي اش را آغاز كرد.اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود.

او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريكِ تاريك شد.

سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود و كوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود . همه جا تاريك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد .

در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمي با قله فاصله داشت كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب و بد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند.

ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ خود را نزديك مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت مي كشد.

ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند : خدايا كمكم كن ...

ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي ؟

- خدايا نجاتم بده

- آيا يقين داري كه مي توانم تو را نجات دهم ؟

- بله باور دارم كه مي تواني

- پس طنابي را که به كمرت بسته شده، قطع كن ...

لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد .

فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا شده ...در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين ...!!

و شما چطور ؟ چقدر طنابتان را محكم چسبيده ايد ؟ آيا ميتوانيد رهايش كنيد؟

درباره ي تدبير خدا شك نكنيد. هيچ گاه نگوئيد او مرا فراموش يا رها كرده است . و به ياد داشته باشيد كه او هميشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد.

Share this post

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خرید یک تلویزیون جدید

«خرید یک تلویزیون جدید»

اِما و راجر یک تلویزیون قدیمی داشتند که به خوبی کار می کرد. اما، اِما یک تلویزیون جدیدتر با صفحه نمایش بزرگتر می خواست. او می دانست که شوهرش با خرید تلویزیون جدید مخالفت خواهد کرد. به خاطر همین هیچگاه این خواسته خود را با او مطرح نمی کرد.

یک روز دوست اِما یک کتاب در مورد قدرت ذهن و اینکه چگونه افکار می توانند به واقعیت تبدیل شوند، به او قرض داد. بعد از خواندن کتاب او تصمیم گرفت که ایده های این کتاب را آزمایش کند. او تصمیم گرفت با استفاده از تکنیک های این کتاب تلویزیون مورد علاقه خود را به دست بیاورد. اولین کاری که انجام داد این بود که به یک مرکز خرید در نزدیکی منزلشان رفت تا تلویزیونی که آرزو داشت را پیدا کند. او می خواست با مشاهده تلویزیون و لمس آن قادر باشد به وضوح تلویزیون مورد علاقه خود را تجسم کند. ولی پس از مشاهده برچسب های قیمت دستگاه های تلویزیون نا امید شد. او نمی توانست تصور کند که می تواند شوهرش را برای خرید یکی از این تلویزیون های جدید متقاعد کند. البته این فکر منفی فقط چند لحظه به طول انجامید و فوراً یاد توصیه های کتاب افتاد. و اجازه نداد که تسلیم افکار منفی شود.

وقتی به خانه برگشت شروع به تجسم پول مورد نیاز برای خرید تلویزیون کرد اما بعد از چند لحظه احساس کرد که ممکن است تجسم پول خوب باشد و بتواند آن مقدار پول را دریافت کند اما این به این معنی نیست که تلویزیون را دریافت کند. ممکن بود شوهر او با اختصاص آن پول به خرید تلویزیون مخالفت کند یا آن پول صرف کارهای فوری تر شود. بنابراین تصمیم گرفت به تجسم چیزی که واقعاً می خواهد بپردازد: یک تلویزیون با صفحه نمایشی بزرگ.

او یک تلویزیون با صفحه نمایش بزرگ روی یوار اتاق نشیمن خود تجسم کرد و خودش را به همراه شوهرش مشغول تماشای برنامه مورد علاقه شان تصور کرد. او تصور کرد که چگونه از تماشای بازیگران مورد علاقه خود لذت می برد و همچنین شوهرش را در حال لذت بردن از تماشای مسابقات بسکتبال تصور کرد.

گاهی اوقات در حالی که تلویزیون قدیمی را تماشا می کرد تصور می کرد که در حال تماشای برنامه ها در تلویزیون جدید است. او هر روز تلویزیون جدید را با شور و شوق زیادی تجسم می کرد و اعتقاد داشت که به زودی آرزوهای او برآورده خواهد شد.

چند روز بعد او و راجر برای خرید یک توستر جدید به مرکز خرید رفتند. و در حالی که مشغول پرداخت پول توستر بودند، فروشنده از آنها پرسید؟ اجازه می دهید که یک تلویزیون کاملاً جدید که به تازگی به دست ما رسیده است را به شما معرفی کنم؟ از آنجا که ما سهم دار بسیاری از مدل های قدیمی هستیم با ارائه مدل های قدیمی سی درصد قیمت تلویزیون جدید کاهش می یابد و می توانید مبلغ آن را در ده قسط بپردازید.

اِما فریاد زد: چی!!؟

و فروشنده گفت: لطفاً تشریف بیاورید. من این مدل جدید را به شما نشان خواهم داد. این مدل توسط یک شرکت بزرگ که بسیار شناخته شده است تولید شده و از کیفیت فوق العاده ای برخوردار است.و در کمال تعجب راجر علاقه زیادی به خرید این تلویزیون نشان داد. و چند دقیقه بعد آنها پول توستر و قسط اول تلویزیون را پرداخت کردند. روز بعد تلویزیون در اتاق نشیمن آنها بود و راجر و اِما در حال تماشای برنامه های مورد علاقه خود بودند. دقیقاً به شکلی که اِما قبلاً آن را دیده بود.

خلاصه و دستورالعمل:

تعریف کنید دقیقاً چه می خواهید؟

اگر تلویزیون می خواهید باید دقیقاً مشخص کنید که چه نوع تلویزیونی و اگر ماشین می خواهید باید مشخص کنید که چه مدلی و چه نوعی باشد.

همیشه به آنچه واقعاً می خواهید فکر کنید نه به وسیله یا راه گرفتن آن.

اشتباه رایجی که وجود دارد این است که اغلب به پول فکر می کنیم نه وسیله مورد نظرمان. بعد از به دست آوردن پول هیچ تضمینی وجود ندارد که که از آن برای خرید همان وسیله مورد نظر استفاده کنیم و ممکن است صرف چیز دیگری شود.

 

نکات کلیدی:

1) دقیقاً چیزی که می خواهید یا کاری که می خواهید انجام دهید را تجسم کنید.

2) نگرش مثبت خود را حفظ کنید. حتی اگر نمی دانید چگونه باید هدف خود را تحقق ببخشید.

3) باور قوی و ایمان داشته باشید که به هدف خود خواهید رسید. این کار ممکن است در آغاز کمی مشکل باشد. اما اگر با اهداف کوچکتر شروع کنید، ساده تر خواهد بود.

4) احساس شایستگی و لایق بودن بکنید و بر این باور باشید که به هدف خود رسیده اید.

5) هدف خود را با جزئیات تجسم کنید.

6) احساس کنید که در حال حاضر به هدف خود رسیده اید.

7) در هنگام انجام تجسم خلاق پنج حس بینایی، چشایی، شنوایی، بویایی و لامسه خود را به کار بگیرید. به عنوان مثال در مورد تلویزیون خود را در حال تماشای برنامه های تلویزیون، شنیدن صدای بازیگران، گوش دادن به موسیقی و دست زدن به تلویزیون مجسم کنید.

8) شادی و لذت زمانی که به هدف خود رسیده اید را احساس و تجسم کنید.

برگرفته از کتاب: معجزه تجسم خلاق-نوشته: رمز سیسون

Share this post

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

گروه خیریه فردای سبز

معرفی گروه فردای سبز

گروه فرهنگی خیریه‌ی فردای سبز در سال ۱۳۷۵ توسّط جمعی از دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف پایه ریزی و در سال ۱۳۷۶ تاسیس شد. از آن جا که منظور از فرهنگ در این گروه، فرهنگ والا و زیبای اسلامی و قرآنی است، و با توجّه به عنایات و توجّهات فراوانی که در فرهنگ اسلامی به عدالت، دستگیری از نیازمندان، رسیدگی به محرومان و یتیمان و اهتمام ورزیدن به احسان و نیکی به دیگران شده است، در فردای سبز برای حرکت در این راستا و هم چنین ترویج و اشاعه فرهنگ آن تلاش می شود. در همین مسیر اعضای گروه علاوه بر تلاش برای ارتقای سطح فکری و اعتقادی خود، برای آن که بتوانند وضع اجتماعی و شرایط موجود در در جامعه را بهتر بشناسند و در جهت اجرای فرامین الهی و کمک به خلق خدا گام بردارند و هم چنین برای این که اطرافیان و دانشگاهیان را در حدّ توان با این فرهنگ اسلامی آشنا سازند و مسیری را برای آن ها در جهت احسان و نیکی و عادت به اخلاق کریمه هموار نمایند، خود اقدام به شناخت خانواده های محروم و کمک به آن‌ها نمودند.

درباره گروه فرهنگی خیریه فردای سبز        شیوه پرداخت کمک های نقدی


 

♥♥دانلود رایگان♥♥

بسته «رازهای ثروت و موفقیت»

دانلود 3 کتاب الکترونیکی در یک پکیج

پول و موفقیت، فقط با کمی حساب و کتاب و شانس به دست نمی آید

 برای موفقیت در این راه باید نحوه تفکر خود را تغییر دهید

1- جزوه: "21 تمرین اختصاصی برای جذب ثروت"

2- جزوه: "آموزش هدفگذاری در 12 گام توسط برایان تریسی"
3- کتاب: "بزرگترین راز"

با عمل به دستورات و روش هایی که در این 3 کتاب، آموزش داده می شود،

سریع تر و راحت تر از آنچه تصور می کنید،

به اهداف و خواسته های خود خواهید رسید

همین حالا این بسته آموزشی را دانلود و 

حرکت به سمت موفقیت و تحقق رویاهای خود را آغاز کنید

 

     دانلود رایگان بسته

 رازهای ثروت و موفقیت

پیشنهاد هدف سبز

برای دریافت آموزش ها و مطالب انحصاری

و همچنین کوپن های تخفیف ویژه

هدف سبز را در اینستاگرام دنبال کنید

عضویت در اینستاگرام هدف سبز

در ایستاگرام hadafesabz را جستجو کنید

یا به لینک زیر مراجعه نمایید:

https://instagram.com/hadafesabz

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کانال تلگرام هدف سبز

رازهای موفقیت در زندگی

مطالب و آموزش های ویژه ما را

در کانال تلگرام هدف سبز دنبال کنید

کانال تلگرام هدف سبز

برای عضویت روی لینک زیر کلیک کنید

برای عضویت اینجا کلیک کنید

در خبرنامه سایت عضو شوید و جدیدترین مقالات، مطالب و دانلودها را در ایمیل خود دریافت کنید

عضویت در خبرنامه

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

 

پرفروش ترین محصولات


 

 هدف سبز-آموزش مبانی موفقیت

کتاب تمرکز


 

کتاب جادوی تجسم خلاق


 

کتاب 28 روز تا موفقیت

دانلود کتاب 28 روز تا موفقیت

شما بسیاری از قوانین موفقیت و مهارت های ایجاد عادت های جدید و مثبت و حذف عادت های مخرب را قبلاً یاد گرفته اید. حالا فقط باید تمرین کنید. اکنون، زمان اقدام است. و باید هر چه زودتر با استفاده از یک برنامه تمرینی مناسب و مفرح، به دانسته های خود عمل کنیم. و تنها راه رسیدن به موفقیت در هر زمینه ای از زندگی، تمرین، تمرین و تمرین است.

برای عضویت روی تصویر کلیک کنید

عضویت در تلگرام هدف سبز

Go to top