کلیپ تصویری

قدرت تجسم-باب پراکتور

باب پراکتور
نوشته شده توسط: هدف سبز

خیال و تجسم حیرت‌آورترین، معجزه‌آساترین و قدرتمندترین نیرویی است که جهان تا به حال شناخته است.

اکثر انسان‌ها از نیروی تخیل و تجسم علیه خود استفاده می‌کنند. آن‌ها مشکلات و آن‌چه را که نمی‌خواهند مجسم می‌کنند.

انسان صاحب قدرت‌های بالاتری مثل: فهم، اراده، حافظه، درک، منطق و قدرت تجسم است. این‌ها ابزاری شگفت‌انگیز هستند.

همه‌ی انسان‌ها به یک اندازه خلاق و خلق کننده هستند و هیچ‌کس نسبت به دیگری در این زمینه بهتر نیست.

افراد می‌توانند با استفاده از نیروی تجسم، تصویری از نحوه‌ی زندگی را که خواستار آن هستند بسازند.

در صورتی که ویدئو به درستی قابل مشاهده نیست، برای دانلود، کلیک کنید

  • راهنمایی بودم.
    بچه ها مسخرم میکردن.
    چون رویا پرداز بودم.
    با این کنار اومدم.اما از رویا پردازی دست برنداشتم.
    روحم در مقابل تمسخر روز به روز محکم تر شد.
    تا ۱۹ سالگی.
    خانواده از رویا پردازی من به سطوح رسیده بودن.
    اما تحملم میکردن.
    همه تحملم میکردن.
    تو مدرسه اینقدر تمسخر شدم از جانب معلمها و بچه ها اعتماد به نفسم از بین رفت.
    به صورت کامل.
    اما خیالپردازی من مثل رودی خروشان زیر یخ ضخیم جریان داشت.روحم به ضخامت این یخ پهنایی داده بود که دیگه دردی از جانب تمسخر کنندگان حس نمیکردم.
    محکم شده بودم.
    ولی باید فرار میکردم.و کردم.ازدواج کردم پنهانی .
    هیچ کاری جز خیالپردازی نبود.
    اما این خیالپردازی رو با چاشنی مرحله بندی و عمل مخلوط کردم.
    و به رویای بزرگی چشم دوختم.
    با ۱۷۰۰۰ تومان در سال ۱۳۸۸ که کل دارایی من مانده بود و زن داشتم به ارزانترین شیوه به شهری رفتم.۳۰۰۰ تومان کرایه ی سفر من شد.
    هیچ چیز حتی یک نان هم نخوردم.
    با ۱۰۰۰۰ تومان یک وسیله خریدم.و به شهرم برگشتم.
    طبق رویای من و مراحل من باید آگهی در ارزانترین جای روزنامه به نام جمعه بازار آگهی میزدم.
    ۱۰۰۰ تومان بود.فقط یک خط.
    پیاده و لرزان به دفتر روزنامه رفتم و برنامه ام را اجرا کردم.
    ۱۰۰۰ تومان دیگر نیز دادم.
    فقط ۳۰۰۰ تومان برای من مانده بود و منتی که خانه ی آشنایی بودیم.چون خانه نداشتم.
    با همسرم قرص نانی خریدیم و دو روز را با آن سر کردیم.
    روز سوم تماس گرفتند.مشتری بود.
    قرار گذاشته و باید به هر ترتیبی فروش میدادم.
    ۱۰۰۰۰ تومان را ۳۶۰۰۰ تومان فروختم….
    و باز به همان راه رفتم و دو عدد گرفتم و باز به همین ترتیب.
    پولم طی بیست روز به ۲۰۰ هزار تومان رسید.
    یک شرکت را میشناختم.سرویسی میداد که میتوانستم کارم را ادامه دهم.
    اما ۱۵۰ هزار تومان نیاز بود.
    رویایی داشتم.
    همسرم سخت در عذاب بود.
    پول را دادم و سرویس را گرفتم‌.
    ابزار کاری کهنه داشتم که تقریبا کار نمیکرد.اما تا حدودی کارم را راه مینداخت.ز آن به عوان ابزار کار استفاده کردم و برای تامین مخارج با روزنامه کار میکردم و در کنار آن شبانه روز و در سرما به پرورش رویایم و استفاده از چاشنی مرحله بندی و اجرا پرداختم….
    دو ماه شب و روز و روز و شب کار کردم….در کمال ناباوری رویای من دیگر رویا نبود….یک مشتری جذب کردم…..و به مرور هفته ای یکی دو نفر به جمعشان افزوده میشد.
    در اولین فرصت دستی به روی سیستم کشیدم.رویایم را تمیز کردم.
    سفارشات بیشتر شد.سیستم من هم حداقل کار میکرد.
    سفارشات بیشتر شد.
    از خانه ی آشنا به در شدیم و خانه ی کوچکی کرایه کردیم….اما رویایم را همچنان نوازش میکردم….تنها همسرم رویای مرا دید که دیگر رویا نبود…..و رویای مرا باور کرد.دیگر رویا نبود…..
    پس از مدتی ابزار کارم بزرگتر شد.سفارشات بالاتر رفت.
    خانه را عوض کردیم و خانه ای بزرگتر کرایه کردیم.
    اما تا انتهای رویای من راه درازی در پیش بود….
    سیستم قدرت میافت….سفارشات مانند صاعقه در قلب آسمان از هر گوشه می آمدند….
    کارمندان زباد شدند…..
    دیگر به رویایم نزدیک بودم.خانه ای داشتم .
    شرکتی داشتم.
    کارمندانی داشتم.
    و رویایی بزرگ
    به آمریکا مهاجرت کردیم.
    فرزندانم در مدارس بین المللی نشستند و این آرزوی من که ۹ سال قبل باعث خنده ی هر رهگذری بود دیگر خنده دار نبود.
    شرکتی در اینجا تاسیس کردم و رشد کرد…..رشد کرد و رشد کرد….
    انسانهایی از جنس بشریت به زیر سایه بان من آمدند.
    همسرم هنوز هم با من بود.
    رویایی داشتم.
    کارمندی در ایران دارم که همیشه در دوران راهنمایی رویای مرا به تمسخر میگرفت.
    اعتمادم را گرفت و درس خواندن من بی عتماد به نفس دیگر ممکن نبود.
    عیب ندارد.
    رویایی داشتم .
    اما دیگر سراب نیست رویا نیست.
    هدفیست در چند قدمی .
    امروز که دستهایی به من دست میدهند روزگاری از من دوری میکردند.
    اما امروز برای عقد قرارداد هایشان با همان دست به من دست میدهند.
    عیب ندارد.
    رویایی داشتم.
    رویایی داشتم.
    هدفی دارم در چند قدمی.

دیدگاه خود را اینجا بنویسید

CLOSE
CLOSE
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: